تبليغاتX
شهر صخره ها و بهترین لحظات زندگی من


+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:36 |

 به نام یزدان پاک

همه چیز فدای عقایدم

 در زمان قیام حسینی افرادی که در جبهه یزید بر علیه امام حسین می جنگیدند بر این باور بودند که در جبهه حق هستند و علیه باطل می جنگند در هر زمان شرایط حاکم در آن جامعه باعث می شود تصمیمات اشتباهی گرفته شود و آیندگان افسوس گذشته را بخورند ولی بهترین راه این است که انسان همیشه مروری بر تاریخ داشته باشد که اشتباه گذشته گان را تکرار نکند

نوشته حسین طایفی

www.rock-city.blogfa.com

خورشید تازه طلوع کرده بود و یاسر با صدای گنجشک ها از خواب بیدار شد. به کنار حوض داخل حیاط رفت و مشتی آب روی صورتش پاشید. نگاهی به آسمان کرد و دسته گنجشکی را روی لبه پشت بام دید آه عمیقی کشید و با خودش گفت : کاش می شد من هم مثل این گجشک های آزاد بودم شاید دیگر این همه فکر آزارم نمی داد و آزاد می توانستم به هرسویی بپرم .

کفش هایش را پوشید و از خانه خارج شد تا برای صبحانه نان بخرد گویا می خواست به بهانه خریدن نان با نانوا صحبت کند و مطلبی را با او در میان بگذارد. در راه صدای شلیک گلوله ها.........ادامه مطلب را کلیک کنید...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 12:57 |

نیمه گمشده ات را پیدا کن

نوشته: حسین طایفی

پنجشنبه عصر بود با جمعی از دوستانم به یک مهمانی دعوت شده بودیم. من زیاد علاقه ای به حضور در این مجالس نداشتم جمعی که همه افرادش بدون هیچ باید ها و نباید های رایج جامعه در کنار هم قرار می گرفتند و ادای انسانهای شاد و با کلاس را در می آوردند ولی وقتی در چهره تک تک آنها دقت می کردی می توانستی موجی از کمبودها را ببینید و درک کنید. نیاز های ساده یک انسان معمولی که بیشتر آنها از برطرف نشدنش زجر می کشیدند حتی کمبود محبت پدر و مادر و یا نداشتن تجربه ی کسی که دوستشان داشته باشد چنان وجود برخی از آنها را تسخیر کرده بود که خود را با لبخند گمراه و زیرکانه جنس مخالفشان می باختند و سرنوشتشان را در مسیر جوی آبی قرار می دادند که به فاضلاب ختم می شد نه به دریا. ولی علت آمدنم در این جمع بر طرف کردن عقده هایم نبود که جامعه به من تحمیل کرده باشد بلکه تعقیب نیمه گمشده ام بود که امروز جامعه از من دورش می کرد.......ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 12:53 |

چهار راه زندگی

چهار راه زندگی

نوشته حسین طایفی

Rock-city.blogfa.com

تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی، چشمانم را به خودش خیره کرده بود کمی سرم درد می کرد و صدای بوق خودرو ها نیز بیشتر عذابم می داد با خودم گفتم زندگی انسانها می تواند شبیه همین چراغ راهنمایی باشد آنقدر شمارش معکوس عمر شمرده می شود تا اینکه چراغ مرگ آنها سبز می گردد. چه جالب زندگی از ابتدا تا انتها می تواند مثل همین جعبه صد تا صفر ثانیه باشد .

از صد تا صفر چه اتفاقهایی می تواند رخ دهد چه جاهایی در این فاصله می تواند زندگی انسانها را تغییر دهد یک تصمیم اشتباه یا یک موقعیت ایده آل، چه سر نوشتی را برای انسانها رقم می زند ولی صد تا صفر زندگی من سر چهار راه شلوغی بود که وسط چهار راه تصادفی رخ داده و رکود ، چهار راه زندگی من را شامل می شود عجیب است، بعضی از انسانها با مهر خوشبختی روی پیشانی به این دنیا دعوت می شوند ولی بر خی دیگر از همان ابتدا با ترافیک بد بختی مواجه می شوند نمی فهمم علت این ماجرا کجاست چه چیزی باعث این فاصله خوشبختی تا بدبختی می شود.

 در حالی که تمام این افکار از ذهنم می گذشت صدای هم همه ای توجه ام را به آن سوی چهار راه جلب کرد بله بازهم درگیری و دعوا به خاطر نداشتن کمی گذشت بدون شک یکی از آنها اجازه حرکت به دیگری را نداده و حالا نیز کار به دعوا منجر شده است هر دو قصد داشتند به سرعت به مقصد برسند ولی حالا با این وضعیت شاید یکی از آنها هیچ وقت به مقصدش نرسد عجب دنیای مسخره ای، که مردم به خاطر چه چیزهایی باهم در گیر می شوند از کجا معلوم شاید آنها هم مثل من غم و اندوه  چنان احساساتشان را در بر گرفته که کنترل افکار را از دست داده اند و قسمتی از این بدبختی را اینگونه توسط انرژی ماهیچه ای خارج می کنند . دیدن این صحنه ضربان قلبم را افزایش می دهد و مضطرب می شوم سرم را به سوی دیگر می چرخانم تا این رقابت زندگی را نبینم ولی این بار جوانی درون خودروی کناری نظرم را جلب کرد شیشه های خودرو بالا و کولر نیز روشن بود صدای آهنگ زیبایی به گوش می رسید و راننده، سرش را با ریتم آهنگ تکان می داد لیخندی از سر کیف گوشه لبش نقش بسته بود و انگار غم فراموش کرده بود که در فاصله صد تا صفر زندگی اش جایی پیدا کند. نا خود آگاه آهی کشیدم و با خودم گفتم خدایا ببین این هم از زندگی ما اگر درون خودروی من کنسرت Rock  هم بر گذار کنند فکر نکنم سر انگشتم  هم بجنبد چه برسد به تکان دادن سرم دل باید خوش باشد که نیست .

 در همین حین صدای آژیر آمبولانسی را شنیدم که به صورت خلاف در خیابان مجاور در حال حرکت بود و به سختی خودش را به چهار راه رساند و به سرعت از منطقه دیدم خارج شد چشمم به تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی افتاد عدد پنجاه را نشان می داد با خودم گفتم هر کس که درون این آمبولانس بود شاید عدد صد تا صفر زندگی اش نزدیک صفر شده بود آیا در این فاصله از زندگی اش لذتی برده بود یا فقط این صد تا صفر را به کلاه گذاشتن سر هم نوع خود، چاپلوسی، ریاکاری و وارد شدن حق دیگری به مالش تمام کرده بود و یا شاید هم به خلقی خیری رسانده بود و حالا مثل خودروی بغلی لبخندی سر کیف کار خوبی که کرده بود گوشه ی لبش، شماره های آخر را می شمرد. خدا می داند

در حالی که چشمانم به تابلوی شمارش معکوس قرمز رنگ خیره شده بود همه چیز را تار می دیدم صدایی  شنیدم آقا !.... سرم را به سمت صدا چرخاندم شبه یک انسان را می دیدم تر سیدم و خودم را به سرعت جمع و جور کردم بعد از چند ثانیه صورت معصوم کودکی را دیدم که دسته گل رزی را بغل کرده بود نگاهش چنان تاثیری در من گذاشت که موهای بدنم سیخ شده بود انگار فرستاده ای از جهانی دیگر بود شاید هم این حاصل تفکرات من بود نمی دانم ولی هرچه بود آن لحظه گوشهایم چیزی نمی شنوید بی اراده بدون اینکه او چیزی در خواست کند دست درون جیبم بردم یک اسکناسی بیرون آوردم و به او دادم تمام گلها را از او گرفتم مثل کودکی که عروسکش را بغل می کند و یا مادری که با عشق کودکش را در آغوش می گیرد آن دسته گل را به سینه ام می فشردم و با تمام وجودم می بوییدم حالت خاصی وجودم را در بر گرفته بود این حس خوب را هیچ وقت تجربه نکرده بودم دلم می خواست تا ثانیه صفر تابلوی زندگی ام در همین حالت باقی بمانم خودم را مثل پری شناور درون هوا حس می کردم حالت خلصه تمام سلول های بدنم را اشغال کرده بود تا کنون هیچ کس یا چیزی چنین حالتی را در من بوجود نیاورده بود ولی طولی نکشید که سکوت این خوشی با صدای بوق و فحش و ناسزا شکسته شد وقتی به خودم آمدم تابلوی شمارش معکوس دوباره عدد صد را نشان می داد ولی اینبار رنگش سبز بود عدد این خوشی به صفر رسیده بود صدای راننده های اطراف را می شنیدم یکی از آنها می گفت : مردک عاشق شدی گل بغل کردی حرکت کن خیابان را بند آورده ای. ولی من در عالم خودم بودم بی اختیار از خودرو پیاده شدم و به دنبال آن پسر بچه نه آن سفیر خوشبختی که به من نوید عشق به زندگی دوباره را در پنجاه تا صفر و یا همان نیمه دیگر زندگی ام را می داد می گشتم ولی او در دود، بوق، فحش و بدبختی روزمره که تمام صد تا صفر این مردم را در آغوش گرفته بود ناپدید شد

ولی حالا من این دسته گل خوش بو را که سمبل عشق است در آغوش گرفته ام و به این امیدوارم که در نیمه ی دیگر این صد تا صفر، زندگی شادی خواهم داشت .

آن کودک زیبا در آن چهار راه زندگی، راه درست زندگی و امید را به من هدیه کرد

همواره عشق بی خبر از راه می رسد همچون مسافری به ناآگاه می رسد .

پایان

14-5-89   

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 12:46 |

به نام یزدان پاک

سرزمین من

نوشته حسین طایفی

www.rock-city.blogfa.com

در روستای سجو ، مرز بین چهار محال بختیاری و خوزستان، رودی بزرگ گذر می کند. رودخانه ای که سالها، تاریخ سرزمین کهنی را با خود تا امروز به جریان آورده و رنج ، سختی و شادی مردم این سرزمین را به یاد  می آورد.

کهن سالان، خشم این رودخانه را به یاد می آورند که چطور روستاها، پلها و گوسفندان را نابود می کند و همه بر این باورند که این به خاطر بی وفایی دختری به عشق مردی بزرگ بوده و این نفرین آن مرد بود که سالهاست گریبان گیر این سرزمین شده است.

سالهای بسیار دور در این آبادی ................ ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 و ساعت 9:20 |

مثل یک سیب سرخ

نوشته حسین طایفی

عصر یک جمعه تابستانی، در خانه پدریم شور و شوقی بر پا بود خواهر و برادر کوچکم مشغول مرتب کردن منزل بودند و به مادرم کمک می کردند پدرم خیلی خوشحال بود آن شب برایم خواستگار می آمد و پدرم که همیشه دوست داشت عروس شدنم را ببیند بی صبرانه و بی قرار نگران نتیجه ملاقات  آن شب بود برایم بسیار زحمت کشیده بود و آرزو داشت اولین فرزندش را خوشبخت ببیند مادرم از همیشه زیباتر شده بود و انگار همه اهل خانه یک جورایی به دلشان افتاده بود آن پسر، مناسب ترین شوهر برایم است.........

ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 13:43 |






دره کمجل جاده چالوس

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 8:21 |


دره کمجل جاده چالوس


+ نوشته شده توسط حسین طایفی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 و ساعت 18:39 |

 

دره مور جنگل سیسنگان

گروه آراد اصفهان

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 و ساعت 13:27 |

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 و ساعت 14:24 |

مجموعه ای از داستانهای کوتاه من حتما دانلود کنید و بخونید

دانلود


دره رغز داراب شيراز


 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 15:47 |

دره چاكرود لاهيجان جاي همه دوستان خالي

همه عمر از این می ترسم

نکند کودک نوزاد دلم هوس کوی محبت بکند

و سراسیمه به دنبال تو در کوچه عشق

دربدر گردد و عادت بکند

و تو حتی یک بار برویش پنجره ای وا نکنی

و رها گردانی طفل گمگشته احساسم را

 من از این می ترسم


+ نوشته شده توسط حسین طایفی در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 و ساعت 14:30 |

پناهگاه دماوند

نام جاوید ای وطن صبح امید ای وطن

چهره کن در آسمان همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من شور و سرمستی من
چهره کن در آسمان همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم
همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم که نواگر این چمنم
همه ی جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان ز صلابت ایران جوان

کنون   گویمت     رویدادی    دگر                       زتاریخ   دیرین   این   بوم     وبر             

چو اسکندر آمد   به  ملک  کیان                        یکی   گرد     فرمانده     قهرمان

به   ایرانیان    داد   درس   وطن                        در این ره گذشت از سروجان وتن

که  فرزند  نام آور   میهن    است                      مر آن  شیردل  آریو   برزن   است

چو  اسکندر  آهنگ  ایران   نمود                       همه  آگهان   را    هراسان    نمود

جهانگستری   فکر  وسودای   او                      جهانگیری    اندیشه    و رای      او

چو موج شتابنده  میراند    پیش                        بشد کار  دارا    به  سختی    پریش

سر انجام, دارا     در   آمد     زپا                       از  این  بار شد  پشت  ایران   دو   تا

بسی  شهرها را سکندر  گشود               به جز  پارس  چون  راه  دشوار بود

گذرگاه  او   تنگه ای    بود    تنگ                     دو سویش  همه  صخره  و  کوه و سنگ

همه   سنگها    بود    ره    ناپذیر                     همه  صخره  هایش   کهنسال    و    پیر

در  آن  تنگه  سردار  ایران   سپاه                    بر   اسکندر    و   لشکرش   بست   راه

چو کوهی سر افراشت بر آسمان                   که   تا    ره    بود   بسته   بر   دشمنان

پس  از   روزها   پایداری  و  جنگ                    پس   از    هفته ها    کارزار     و    درنگ

سکندر نیارست از آن ره گذشت                      بکارش    فرو    ماند   و   درمانده   گشت

سر انجام   فکری   سکندر  نمود                     پی      چاره        تدبیر        دیگر     نمود

بگفتا به   سردار    ایران    سپاه                      که     بگذر     ز      پیکار    و بگشای راه

ببخشم   تو  را  بر  همه  مهتری                      از     این     پس     تو  سردار اسکندری

ولی      آریو        برزن      پاکدل                       پی    پاس     این    خاک  و این آب و گل

به اسکندر  از  خشم پا سخ نداد                      چو     کوهی     فراروی       او     ایستاد

سر انجام    نا    بخرد    گمرهی               به     دشمن     نشان داد   , دیگر رهی

چو  اسکندر  از  تنگه   آمد    فراز                     ز   نو     آریو       برزن       چاره     ساز

گران  پاتر   از   صخره های    بلند                    بپا    ایستاد     اندر     آن       تنگ بند

بدین  گونه  ره  بر سکندر  ببست                      بر    او     آشکار    و    مسلم   شکست

بدانست جز مرگ در پیش  نیست                     ورا    تا     عدم     ی  قدم  بیش نیست

چو  نزدیک  شد   لحظه   واپسین                     به    میدان     آورد     گفت    این  چنین:

بدان  ای  سکندر پس از مرگ من                     پس    از     ریزش     آخرین    برگ   من

توانی   گشایی     در   پارس   را                      نهی    بر     سرت    افسر     پارس    را

به تخت  جم  و  کاخ  شاهنشهان                     قدم    چون     نهی    با     دگر  همرهان

مبادا  شوی    غره   از    خویشتن                   که    ایران     بسی     پرور  د همچو من

چو  اسکندر  این  جانفشانی بدید                     سرانگشت     حیرت    به    دندان   گزید

به   آهستگی   گفت  با  خویشتن                    که     اینست     مفهوم     عشق   وطن

اگر   چند     آن     آریا    مرد    گرد             پی    پاس ایران    زمین      جان سپرد

ولی    داد    درسی    به   ایرانیان                    که    در    راه ایران چه سهل است جان






نطنز کوه کرکس مسیر اوره

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 11:50 |

آخرین نوشته های من لطفاُ دانلود کنید و بخونید

داستان (سرزمین من) 

 دانلودpdf      دانلود word-doc

اگر نتونستید از این لینک استفاده کنید دانلود

داستان (همه چیز فدای عقایدم)

دانلود PDF   دانلود word-doc


 

من دلم می خواهد در دم صبح بهار

شاخه ای از گل مریم بوته ای از گل نرگس

بغلی از گل سرخ همه را دسته کنم بر گیرم

و بسازم سبدی از پر طاووس سفید

تا دهم هدیه به آنان که نوازش دادند

غنچه عشق و وفاداری را

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 12:52 |

تقدیم به همسرم

من دلم می خواهد  با طلوع  خورشید

جای هر قطره شبنم روی هر گلبرگی

بنویسم ای دوست  دوستت می دارم

توچنان خوب عزیزی  وچنان من به تو عادت کردم

که دلم می خواهد همه عمر به این نکته بیندیشم و بس

که تو زیبا گل این باغچه، محبوب منی

همدم خوب منی

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:24 |

 
 
 
 
گیرم قفسی ساختید ، با فکر پرواز در ذهن پرستو  چه میکنید ...

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 13:2 |
 

کیوکوشین کاراته

یادتون باشه همیشه باید ورزش کرد

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 12:27 |

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 10:34 |

زندگی چشمه آبیست و ما رهگذریم
بنشین بر لب آب عطش تشنگیت را بنشان
و صفایی بده سیمایت را و اگر فرصت بود
کفشها رو بکن و آب بزن پایت را
 بجز این چیزی نیست
زندگی آیینه ای شفاف است
 تو اگر زشت اگر زیبایی تو اگر شاد و یا غمگینی
 هر چه هستی تو در آیینه همان می بینی
 شادی ات را در یاب چون گل عشق بتاب
تا در آیینه هستی گل هستی باشی

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 16:21 |

نامه

آنچنان منتظرم آنچنان منتظر نامه ای از سوی توام

و چنان منتظر قاصدی از سوی توام

که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد دشمن جان باشد قدمش می بوسم

تاکه دلباخته بره شود بهترین عاشق این دره شود

و اگر در نامه ننویسی چیزی

 همه احساس تورا در همان صفحه بی حرف و کلام

مو به مو خواهم خواند به رهت خواهم ماند نامه ات خواهم خواند

بهر من نامه بده بهر من نامه بده


من همه را دوست میدارم

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:34 |

 

شعر از مهدي سهيلي

دخترم با تو سخن مي گويم ‏ 
زندگي درنگهم گلزاريست ‏ 
و تو با قامت چون نيلوفر،شاخه ي پر گل اين گلزاري ‏ 
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم ‏ 
گل عفت ، گل صدرنگ اميد ‏ 
گل فرداي بزرگ 
گل فرداي سپيد 
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است ‏ 
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ ‏ 
کس نگيرد زگل مرده سراغ 
دخترم با تو سخن مي گويم ‏ 
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش 
همه گل چين گل امروزند ‏ 
همه هستي سوزند ‏ 
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد ‏ 
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد ‏ 
بلبل عاشق نيست ‏ 
بلکه گلچين سيه کرداريست ‏ 
که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف ‏ 
تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک 
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏ 
تو گل شاداي ‏ 
به ره باد مرو ‏ 
غافل از باد مشو 
اي گل صد پر من ‏ 
همه گوهر شکنند ‏ 
ديو کي ارزش گوهر داند ‏ 
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من 
تو که تک گوهر دنياي مني ‏ 
دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان ‏ 
چشم اميد به ابليس مدار ‏ 
اي گوهر تابنده بي مانند ‏ 
خويش را خار مبين ‏ 
اري اي دخترکم ‏ 
اي سراپا الماس از حرامي بهراس ‏ 
قيمت خود مشکن ‏ 
قدر خود را بشناس ‏ 
قدر خود را بشناس

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 11:44 |

 

 

دریاچه روی قله سبلان

 

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر

هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.

 

بوف کور--صادق هدایت

مجموعه داستانهای صادق هدابت

عروسک پشت پرده : اینجا کلیک کنید

آفرینگان : اینجا کلیک کنید

پدران آدم : اینجاکلیک کنید

زنی که مردش را گم کرد : اینجاکلیک کنید

سگ واگرد : اینجاکلیک کنید

مردی که نفسش را کشت : اینجاکلیک کنید

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 12:3 |

أبشار مارگون یاسوج

تقدیم به همسرم

می شود حول یک نقطه ثابت چرخید

شکل یک دایره را رسم نمـود

ذهن هر پرگاری وسعت دایره را خواهد ساخت

من که با تکیه به چشمان تو پــــــــر میگیرم 

انعکاس پر و بال نفسم تا ابدیت پیداست

آه   !!  ای مرکز عشق ..........

من به چشمان پـــــر از جاذبه ات محتاجم

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 10:59 |

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 16:43 |

روزگاريست گل سرخ صميميت را از دل باغچه برداشته اند علف هرزه در آن

 كاشته اند

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 13:57 |

آب آینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 12:43 |

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جایدادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎‎ .من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک وخلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎‎.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند


12 تيپ خانمي كه بايد از آنها دوري كنيد 

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:31 |

"  ... و باز به همان سوال همیشگی میرسم ما در آن بلندی ها در اعماق آن غار ها و بر روی آن لبه های خطرناك بدنبال چیستیم؟ دفترچه خاطراتم را ورق می زنم به متن زیر می رسم.. می اندیشم از بلندای سرد و توفانی قله آكونگاكوا تا اعماق تاریك و سرد غار پــــراو یك چیز همواره همراهمان بوده ..... خیال كشتی گرفتن با مرگ، پر كردن فاصله هـــــــــــمان دو نقطه ی كه گفـــتم:  فاصله بین مـــــــــرگ و  .....................................................  زنــدگــــــــــی!

 اما گاهي اين قصه ساده مي شود به سادگي و كوتاهي جمله اي كه هنوز آغاز نشده پايان مي يابد كه: طنابي گسست! پايي لغزيد ! بهمني فرو افتاد .و از جمع كسي كم شد ! به همين سادگي !!!!!! "

از دماوند تا علم کوه 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 9:19 |
دماوند 

البرز سالخورده، مانند زال زر

موي سپيد را

افشانده تا كمر

رنجيده از سپهر

برتافته نگاه خود از روي ماه و مهر

بر زير پاي خويش

مي‌افكند نگاه

بر چهره گداخته، سيلاب اشك را

شايد به بيگناهي خود مي‌كند گواه

 

سيمرغ سال‌هاست كه از بام قله‌هايش

پرواز كرده است

 

+ نوشته شده توسط حسین طایفی در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 9:57 |

چگونه پس از ماه عسل از ركود زندگي جلوگيري كنيم؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حسین طایفی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 12:6 |